| احمد قربانعلی زاده |
گزارشی از کارگاه نویسندگی با عنوان علمی نویسی

خیلی وقت بود که دنبال یه فرصت بودم که به کمک استاد سیدی عیب و نقص های نوشتنم رو برطرف کنم؛ بالاخره دلم رو سفت کردم و با یه پیام از استاد خواستم که کمکم کنه. ایشون هم دوره علمی نویسی رو توصیه کردند. از پوستری که ایشون برام فرستادند استفاده کردم و با شماره ایی که بعدا فهمیدم شماره خانم ملک محمدی است تماس گرفتم و اطلاعات بیشتری از دوره کسب کردم. واقعیتش یه شیطونی هم کردم، چون عضویت در انجمن روشنا، تخفیف خوبی داشت از ایشون خواستم که من رو هم عضو کنه که خدا رو شکر ایشون هم لطف کردند و من هم با افتخار عضو این انجمن شدم. البته از قبل به کمک چندتا از دوستان از کیفیت و جهتگیری انجمن سوال کرده بودم که همه جواب مثبت دادند.

پنج شنبه ساعت ۱۳:۱۰ دقیقه بود که رسیدم مدرسه علامه حلی؛ از آقایی که اونجا بود از محل برگزاری دوره سوال کردم و با راهنمایی او وارد زیرزمینی شدم که سمت راست حیاط ورودی مدرسه بود. از پله ها که پایین رفتم چاره ای بجز پیچیدن به راست نداشتم. سرم رو که بالا آوردم با استاد سیدی و انبوهی از خانم ها برخورد کردم که واقعیتش یه مقدار تنهایی در چنین جمعی اذیتم می کرد. بعد از سلام و چاق سلامتی با استاد سیدی، روی اولین صندلی در ردیف اول و دور ترین از استاد نشستم. چند دقیقه ای صبر کردیم تا همه برسند. استاد خوشحال و سرزنده سعی می کرد تا در نقش محول الاحوال، بی حالی بچه ها رو که تو اون ساعت البته طبیعی هم بود تغییر بده. البته که تا حد زیادی موفق بودند.

«یک فنجان واژه» اسمی بود که بیشترین رای را آورد

روزنامه خوانی اولین تمرینی بود که داشتیم. جالبه که خبرهای روزنامه ای که به من رسید کاملا مرتبط با فضای کاریم بود. تیتر اول روزنامه برای خبر شفاف سازی بودجه شهرداری بود و زیر اون هم برای کتاب و کتابخوانی بود. استاد گفت که از روزنامه سوال می پرسه؛ البته این خبر با تیکه هایی همراه بود از روزنامه نخوندن و بی توجهی به مطبوعات. درخواست بعدی استاد از ما پیشنهاد اسم برای دوره بود که اگه من یه مقدار دقت می کردم و یه اسم دخترونه پیشنهاد می دادم قطعا پیروز این نبرد ۵۰۰ تومانی بودم که ارزشش به سید مالی شدنش بود. حیف که سیاست نداشتم. «یک فنجان واژه» اسمی بود که بیشترین رای را آورد. تمرین ذهنی و برطرف شدن انجماد ذهنی اتفاقی بود که من بعد از این تمرین حس کردم و استاد هم به اون اشاره کرد.
از این تمرین بیرون نیومده، افتادیم داخل یکی دیگه به این ترتیب که قرار شد هرکدوم از بچه ها یه سوال از استاد بپرسند که شاید هم دغدغه شون بود و به تعبیری از کوزه همون برون تراود که در اوست. گرسنگی استاد بهونه ای بود برای جمع آوری تمام خوردنی های بچه های کلاس، حالا استاد بود با میزی از خوردنی های ساده و متنوع. البته من هم سهم کوچکی از این میز داشتم؛ موقعی که خواستم از خونه بیرون بیام چون فرصت غذا خوردن نداشتم یه دونه خرما خوردم و چندتا هم داخل نایلون گذاشتم در نقش کوهان؛ که قسمت استاد شد تا بتونه ویترین هدایاشو تکمیل کنه.البته هرکسی گرسنه می شد می تونست از خوردنی های میز سفارش بده. بهتر اگه بخوام بگم یه مدل خیلی خیلی کوچک شده از موکب های اربعینی.

از این فرصت استفاده کردم و یه گپ کوتاه پنج دقیقه ای خوب و مفید با استاد داشتم

از اینجا به بعد وارد قسمت های اصلی کلاس شدیم و بچه ها با دقت تمام بحث ها رو گوش می کردند و درخواست های استاد رو اجابت می کردند. تقریبا همین جاها بودیم که استاد اولین هدیه شو که یک سیب زرد و تر و تمیز بود به یکی از خانم ها اهدا کردند. علتشم گفتن بسم الله در آغاز خواندن جواب تمرین بود. یادم رفت بگم که ایشون چهارتا قانون از ابتدا برا کلاسشون وضع کردند که یکیش همین بود. طرفای ساعت ۳ بود که استاد یه استراحت ده دقیقه ای دادند تا بچه ها نفسی تازه کنند و با آبمیوه و کیک از خودشون پذیرایی کنند. از این فرصت استفاده کردم و یه گپ کوتاه پنج دقیقه ای خوب و مفید با استاد داشتم. کلاس با سرفصل هایی که ایشون ابتدای کلاس و در قالب یک جزوه ی دو صفحه ای داده بود دوباره به جریان افتاد و تا حوالی اذان ادامه پیدا کرد. در آخر هم خواندن مجلات داشمند و دانستنی ها رو استاد سفارش کردند. البته با اولویت مطالبی که درهمین ژانر علمی نویسی بود.
هرچند که دوست داشتم کلاس با تمرین های بیشتری همراه بود خصوصا در قسمت دوم کلاس که بنظرم کلیدی تر بود ولی در مجموع کلاس خوبی بود.ان شاالله بتونم با انجام سفارشات استاد سیدی و ارتباط بیشتر با ایشون مطالب زیبا و دقیقی بنویسم.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید