| فاطمه قاسم آبادی |

نگاهم به استكان چاي و نور سفيدي كه از پنجره پشت استكان مي اومد خيره شده بود. صداي دلينگ ودينگ قاشق چاي خوري سكوت اتاق رو شكست. با حركت قاشق كه نباتها رو به اينطرف و آن طرف حركت مي داد چشمهام از خيرگي درومد. نگاهم رو از روي استكان آروم آروم رها كردم و با حركت دستاي آقای قاسمی با آرومي و خجالت نگاهم رو به چشماش كه مدتها بود سنگينيش رو روم احساس مي كردم بردم.
نگاهمون در يه لحظه بهم گره خورد و باز سكوت بينمون حاكم شد. حالا حتي ديگه صداي دينگ دينگ قاشق هم قطع شده بود و سكوت و نگاه هزاران حرف نگفته رو بازگو مي كردند. صداي تقه در آقای قاسمی رو به خودش آورد.
آروم و كمي عصبي از شكسته شدن اين فضا، گفت بفرماييد! خانم منشي بود. با احترام و متانت در حالي كه سعي مي كرد گلوش رو صاف كنه وارد شد. گفت ببخشيد كه مزاحمتون شدم. از دفتر روزنامه تماس گرفتند و اين فكس رو ارسال كردند. تاكيد داشتند كه خيلي فوريه. بعد چند برگ كاغذي رو كه به دست داشت به سمت رئیس برد و زير چشمي نگاهي به من كرد كه مثل هميشه با خجالت و رودربايسي مثل دختر مدرسه اي ها پشت ميز نشسته بودم و نگاهم حالا لكه هاي روي ميز رو شمارش مي كرد. با اينكه متوجه نگاه دختره باريك اندام شدم اما به روي خودم نياوردم.
آقای قاسمی خيلي با عجله يادداشتي روي برگه ها كرد و از منشي خواست كه سريعا پاسخ رو فكس كنه. همچنان نگاه دخترك رو روم احساس مي كردم تا اينكه با صداي تق تق كفشهاش و با گفتن با اجازه كم كم دور شد، با آمدن و رفتن دختر هردو بخود اومديم. آقای قاسمی با گفتن ببخشيد شروع به صحبت كرد. دوباره اروم نگاهم رو به سمت صورتش بردم. يه حس عجيبي تو صورتش موجب مي زد، مثل پسر بچه هاي مظلوم اما شيطون بود. تقريبا نصف صحبتهاش رو متوجه نشده بودم اما براي اينكه به روم نيارم سرم رو به علامت تاكيد تكون مي دادم احساس مي كردم اونم حال عجيبي داره. وقتي سوال كرد خب از كي مي تونيم در خدمت شما باشيم تازه به خودم اومدم. سرفه اي كردم و در حالي كه روي ميز خم شدم كه ليوان آبي براي خودم بريزم، گفتم از هر وقت شما اجازه بديد. پيش دستي كرد و قبل اينكه دستم به دسته پارچ برسه پارچ رو گرفت و شروع كرد به ريختن آب توي ليوان؛ درحالي كه برق خاصي تو چشمانش بود ليوان رو به سمتم گرفت و گفت بفرماييد همكار محترم! تمام تنم داغ شده بود. با شرم و حيا در حالي كه فكر مي كردم صورتم كاملا سرخ شده ليوان رو از دستش گرفتم. براي چند لحظه ليوان رو رها نكرد و هردو نگاه به نگاه ليوان رو تو دست داشتيم بازم سريع به خودش اومد و با گفتن بفرماييد ليوان رو رها كرد.

لبخندش پر رنگ تر شد و گفت ما از اينكه شما همكارمون شديد بيشتر خوشحاليم

حال عجيبي داشتم فضا كاملا برام سنگين بود. هم دوست داشتم از اونجا رها بشم و هم اينكه ساعتها كنارش بمونم و اون حس شيرين رو بچشم. حسي كه جدا از همه حسهاي دیگه بود و فكر مي كردم اولين باريه كه اونو تجربه مي كنم. با زحمت كمي آب رو قورت دادم. انگار ي چيزي تو گلوم مانع خورن مي شد. سريع ليوان رو روي ميز گذاشتم و از جام بلند شدم. با تعجب نگاهم كرد. گفت مي خواي بري گفتم با اجازه. لبخند زد و نگاهش رو به نگاهم انداخت و گفت چه زود؛ كاش بيشتر مي موندي! كيفم رو روي شونم انداختم و گفتم از فردا مزاحمتون هستم فعلا بايد برم در حالي كه از پشت ميز بلند مي شد گفت پس، فردا مي بينمت. دير نكني. از اينكه افعالش مفرد شده بود وخيلي راحت صحبت مي كرد دلم مي ريخت اما برام دوست داشتني تر شده بود. گفتم چشم سعي مي كنم زود بيام. از اينكه منو براي همكاري پذيرفتيد خيلي خوشحالم، لبخندش پر رنگ تر شد و گفت ما از اينكه شما همكارمون شديد بيشتر خوشحاليم؛ با لبخندي لبخندش رو جواب دادم و با گفتن پس تافردا خدا حافظ اتاقش رو ترك كردم، يه چيزي درونم مي جوشيد. مي خواستم از خوشحالي بال در بيارم. نبايد خودم رو گول مي زدم؛ اين خوشحالي خوشحالي پيدا كردن كار بعد از چند وقت بيكاري نبود انگار دلم عاشق شده بود …

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید