| بتول عباسی |
استاد از ما خواسته تا در مورد آقای ۳۰ ساله، مجرد، طرفدار پرسپولیس، جویای کار، خجالتی و مودب بنویسیم. فضای کلاس شلوغ است و همهمه و من اصلا تمرکز ندارم. هان خاطره ایی درذهنم تداعی شد؛ همسایه ی قدیمی!

پرستو خانم یا به قول خانم های محله پرستو جون، یک پسر لاغراندام قدبلند داشت به نام بابک

پرستو خانم! درمحله ی ما ساکن بودند، کوچه ی دوم بعد از بازارچه. آخر کوچه یک بن بست وجود داشت، در وسطی؛ انگار کرم رنگ بود. پرستو خانم یا به قول خانم های محله پرستو جون، یک پسر لاغراندام قدبلند داشت به نام بابک؛ که البته بسیار مؤدب بو دیا به قول امروزی ها بچه مثبت. از همین ها که موهایشان را از کنار شانه می زنند، پیراهنشان را روی شلوارشان می اندازند.

یادم هست هرگاه او را درمحله می دیدیم و به او سلام می کردیم مثل لبو سرخ می شد و با یک دنیا خجالت جواب سلاممان را می داد. آن روزها من ۱۷،۱۸ساله بودم و آماده ی شرکت در کنکور سراسری. بابک خان هم ۳۰ ساله بودند. گاهی اوقات در مسیر کتابخانه به خانه یکدیگر را می دیدیم. تا اینکه روز نیمه ی شعبان مادرم، برای قبولی من در کنکور بساط نذری به پا کرده بود. چند نفر از همسایه ها برای کمک و برآورده شدن حوائج خودشان در منزل ما جمع شده بودند. یکی از آنها همین پرستو جون بود. بالاخره آش پخته شد. مامان برای پخش نذری دست تنها بود و هیچ مردی هم در خانه وجود نداشت تا این امر خطیر را به عهده گیرد. آن روز در مهدیه جشن و سخنرانی برپا بود. بابا و داداش احمد و داداش مجتبی برای اینکه خانم ها معذب نباشند باهم به مهدیه رفته بودند. ترافیک باعث شده بود تا نتوانند خود را به موقع برسانند. همهمه ایی ایجاد شد که چگونه آش ها را تقسیم کنیم. در همین میان یک دفعه پرستو خانم موبایلش را از کیف بیرون آورد و گفت:بابک جان،زهرا خانم نذر داشته و آش درست کرده. سوییچ بابا روی جاکفشی است بردار و بیا تا با هم آش ها را پخش کنیم. چند دقیقه ایی بعد ماشینی در کنار منزل ما توقف نمود. باشنیده شدن صدای دزدگیر پرستو خانم گفت بابک آمد. با عجله به سمت در خانه دویدم تا چادر رنگی ام را سر کنم. چادرم شیری رنگ بود باگلهای ریز صورتی و برگهای سبزرنگ. من عاشق فصل بهار بودم و این چادر مرا به یاد بهار می انداخت. به داخل حیاط رفتم سلام کردم، بابک مثل همیشه با کلی خجالت گفت سلام. سکوت همه جا را فرا گرفت. چند لحظه ی بعد با صدای ما شاالله چقدر به هم میان خانم های همسایه فضا شکسته شد. من و مامان، پرستو خانم و بابک، آشها را به داخل پراید آقای سیفی پدر بابک بردیم.

مامان گفت: فهمیدی بابک مدام زیر چشمی تو را نگاه می کرد؟

وقتی پخش نذری تمام شد و همسایه ها رفتند، مامان گفت: فهمیدی بابک مدام زیر چشمی تو را نگاه می کرد؟ تازه علت سکوت و حرفهای خانم های همسایه را فهمیدم. بعد مامان ادامه داد؛ پرستوخانم می گفت:بابک لیسانس فیزیک دارد تا الان نتوانسته شغل مناسب با رشته اش پیدا کند. می گفت: آقای سیفی تا چند وقت دیگر بازنشسته می شود و این پدر پسر علاقه مند به ورزش، قرار است یک مغازه ی لوازم ورزشی راه بیندازند. آخر سر هم گفت فقط دعا کنید با وام آقای سیفی موافقت کنند.

بعد مامان به فکر فرو رفت، پرسیدم چیزی شده؟مامان جواب داد نه فقط نمی دانم چرا پرستو خانم از من پرسید حاج آقا و آقازاده ها فوتبال تماشا می کنند؟ پرسپولیسی هستند؟ نکند استقلالی اند؟ گفتم نه در منزل ما تماشای فوتبال مشتری ندارد، فقط نتیجه اش را از اخبار دنبال می کنیم. ما از ورزشکارها فقط سعید معروف و چگنی را می شناسیم که والیبالیستند. دوباره مامان سکوت کرد و من پرسیدم دیگه چی شده؟ مامان گفت: نظرت راجع به بابک چیه؟ نمی دانی خانم های همسایه با چه ذوقی به شما دو تا نگاه می کردند. گفتم وا، دوباره خواستگار، دوباره خاله خان باجی های محل، اصلا منو این پسره به هم نمی خوریم. بنده ی خدا اگر زودتر جنبیده بود الان یک بچه ی سه چهار ساله داشت. تازه بابک و فاطمه چه سنخیتی به هم دارند.از همه مهمتر می خواهم درس بخوانم و با ناراحتی به داخل خانه رفتم. مامان که در ضایع کردن من در این مواقع ید طولایی داشت گفت:خوب حالا ناراحت نشو، پاشنه ی در خانه ی ما هنوز سر جایش است.
ما دهه شصتی های عشق مدرک، خیلی به ازدواج فکر نمی کردیم. به قول ارسطو اصلا ازدواجی نبودیم.
شیرین ترین قسمت خواستگاری هایم تنها زمانی بود که به خواستگار جواب رد می دادم. خوش انصاف طعم عسل می داد.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید