| خدیجه بصیرتی |

چوب شور، همینطور بلاتکلیف گوشه لبش مانده بود. نگاه بی حوصله اش سمت ویلون چرخید. آن را برداشت تا شاید با نواختن آن قطعه محبوب مشترک، کمی آرام شود؛ ولی انگار دستش به نواختن نمی رفت. سکوت عمیقی که جانش را لبریز کرده بود او را به شنیدن صدایی هُل داد. صدایی از درون:
این که همچون تبر بر سینه ات می کوبد، یک قلب نشکن نیست. باید چشم باز کنی و ببینی چگونه جانت در آتش یک انتخاب اشتباه می سوزد. بلند شو و رها کن این صندلی دو نفره ای که اصلا از اول مال تو نبود. عروسکی که اینجا کنارت می نشست، زیر آن نقاب رنگارنگ، چیزی نبود جز پینوکیویی که لباس فرشته به تن داشت.
کسی که با تو و با خودش صداقت ندارد هرگز لایق دل بستن نخواد بود. وقتی برای لحظه ای استراحت به پایه صندلی نگاه می کنی تا خراب نباشد و زیر پایت را خالی نکند، چگونه برای یک عمر آرمیدن و آسوده بودن، می شود به کسی اعتماد کرد که اصلی ترین شاخصه انسانیت را ندارد. تمام قلبت را از یادش خالی کن و فقط نامش را بر تخته سیاه دلت بنویس تا همیشه یادت باشد قایقی که او برایت ساخته بود هرگز به ساحل نمی رسد.

اما برای نجات از این دریای پر تلاطم به یک معجزه نیاز داری

اما برای نجات از این دریای پر تلاطم به یک معجزه نیاز داری. معجزه ای بزرگ. دیگر عصای موسی هم برای تو کارساز نیست. باید خودت را به کشتی نجات برسانی. همان که بارها نامش را از بالای منبر شنیده بودی.
ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه
آری معجزه تو همان حسین بچگی هایت است. کافی است دری برای گذشتن از همه گذشته ات پیدا کنی و آینده را با طعم آغوش حسین (ع) بچشی.
آنجا عشق را و همه آنچه نیاز داری خواهی یافت و به آرامشی خواهی رسید که ملودی آن را با هیچ سه تاری نمی توان نواخت.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید