| پارسا فخری |
جهانی می خواهم، جهانی …
تو را نمی یابم. تو را در رویاها هم نتوان یافت.
می روم، می دوم، می پرم، اما نمی رسم. گویی پاهایم به خلاف می رود.
از خواب بیدار می شوم. در خانه را باز می کنم. نمی توانم تحمل کنم. گوش هایم را می گیرم. در راه، همه را پچ پچ کنان می بینم. من فکر می کنم که چه کاری کرده ام؟!
در حقیقت، من هیچ کاره ام. به یاد سخنی می افتم که از بدو تولد یادم دادند؛ دو گوش و یک زبانت، پس دو بار بشنو و یکی بیش مگو.
احساس بدی دارم. دهانم را باز می کنم. زبانم نمی گردد. نمی توانم حرف بزنم. قلمی بر می دارم. می نویسم. با جوهر دل، در حوالی های دیروز و هیوهای امروز و سکوت فرداها، می نویسم و می نویسم و می نویسم،…
افسوس می خورم. در روزهایی که اگر حرفی ناروا بزنی، دیگر نمی توان آنرا جمع کرد و به هر دری بایستی بزنی تا شاید ته مانده خضوع و پارسایی ات را بدست آوری.
قلم را از روی کاغذ بر می دارم. قطره جوهر همانند اشکی شور روی آخرین حرف می ریزد.
از جایم بلند می شوم. سعی می کنم در بین حرف ها، خود را بیابم. خود، آنقدر کم رنگ و ناچیز شده است که به چشم بصیرت هم نمی توان دید.
دیگر خسته ام؛ از حرف ها و کنایه ها. تصمیم گرفتم سکوت کنم. سکوت، سکوت، سکوت.
سکوت بهترین وجه سخن است. سکوتی که بدکار را سخت پشیمان و مرا صبر بسیار دهد.
آذر ۱۳۹۷

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید