| مرجان مهران |

همیشه عاشقم بودی. هیچوقت نفهمیدم.
برای همه روزهایی که با من بودی و ندیدمت، عاشقم بودی و نخواستمت، پشیمانم.
نگاهت با من بود. زیرکانه و عاشقانه. کاش یک بار نگاهت می کردم. شاید اگر خوب براندازت کرده بودم، از قیافه معصوم و بی گناهت قافیه را می خواندم. شعر عشق در چشم هایت بود و شدتش در نگاهت. و من این هر دو را از تو دریغ کردم.
مقدمه ی پیوند حقیقی قلبهایمان تکمیل نبود.
من عاشقت نبودم!
که اگر بودم تا آخر دنیا با تو و از تو می سرودم.
آخر دنیای من!
همانجا که تو ایستاده ای و هر روز منتظرم هستی.
انتظار، شیرین ترین مشق عشق است و برای کسی که عاشق نباشد، جز عذاب نیست. چشم به راهی از طرف کسی که دوستش نداری نگران کننده است و از ادامه ی زندگی نا امیدت می کند.
من و تو هیچ سنخیتی باهم نداشتیم. من با آن همه شور و نشاط و هیجان و شیطنت و تو… نجیب و آرام و کم حرف و گاه… خاموش!
بعدها فهمیدم خیلی ها دوستت ندارند و اصلا پاقدمت را خیر و خوش نمی دانند. تو باید منتظر یکی مثل خودت می ماندی.
باید از نگاهم خوانده باشی قصه بی مهری ام را. باید از رفتارم خوب فهمیده باشی چقدر بی میلم به تو،
اما باز تعقیبم می کنی، مثل سایه!
می ترسم؛ می ترسم روزی طوفان سایه ات ویرانم کند.
دست از سرم بردار، راحتم بگذار، و برو.
این عشق یکسویه عذابم می دهد.

و… آتش این عذاب و هول این اضطراب را حافظ فرونشاند:

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

حالا دلیل جلوه گریها و دلبری هایت را خوب می فهمم. دلیل این که می خواهی مدام یادت باشم و هرگز فراموشت نکنم. این که هر روز و هرساعت، وقت و بی وقت، زنگ خانه را می زنی و بی آن که بخواهی وارد شوی، از پنجره کوچه ی پشتی دستی برایم تکان می دهی و می روی،
اشتباه می کردم. تو مردم آزار نیستی، نمی خواهی آرامشم را بهم بزنی. فقط قراری را یادم می آوری تا قبل از آن که همه چیز بین من و تو تمام شود خودم را به تو نزدیک تر کنم. و این نزدیکی شیرین ترت می کند.
بالاخره کار خودت را کردی. مرا درگیر خودت کردی. چند روز است به تو فکر می کنم و هرچه می گذرد به تو وابسته تر می شوم. یاد تو و آغوش تو تنها جای امنی است که مانع ورود به دنیای نا امنی ها و ناپاکیهاست. و پناه من، همین آغوش مهربان توست.
این پیوند ماست که از پنجره ای جدید زندگی تقدیم می کند. به استقبالش می رویم.

حالا بیا؛
بیا در آغوش کسی که از دوری و فراموشی تو کار دنیایش ناتمام مانده و به آخر نمی رسد.
بیا که درگیرم کرده ای،
اکنون به تو مایلم!

دوستت دارم ای جاودانه ترین
و ای تلخ ترین حقیقت دنیا، ای «مرگ»!!!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید