| طاهره باقری |

تیام تشنه بود و آب می خواست. جیغ که می کشید انگار همه تیغ های عالم دارند قلبم را ریش ریش می کنند. لب هایش را که سفید بود، از بی خونی و ترک خورده بود از بی آبی می توانستم بفهمم اما هیچ کاری از دستهای مادری ام بر نمی آمد.

پنج روز را با آب، آب خواستن های مداوم و ناله هاش به شانه کشیده بودیم و صبر کرده بودیم اما تیام تشنه بود و از دست های مادری ام هیچ کاری بر نمی آمد.

بعد از دومین عمل جراحی دور  قلب کوچکش آب جمع شده بود و پشت پلک های خسته ی ما هم!

۲۰۰ سی سی مایعات جیره بندی شده برای ۲۴ ساعت با هیچ زبان و روشی برای کودک دو و نیم ساله قابل درک نبود!
تیام تشنه بود و آب می خواست و از دست های مادری ام هیچ کاری بر نمی آمد.

نیمه های شب دور از چشمان پُر التماسش که تازه به خواب رفته بودند سرم را که به بالشش تکیه دادم یاد عمو عباس افتادم و با اشک زمزمه کردم که عمو عباس تو طعم تشنگی را چشیده ای و تلخی ناله آب، آب را می فهمی. تو را به لب های ترک بسته ی رقیه قسم تشنگی دخترم را تو آبی برسان. تیام تشنه است و از دست های مادری ام ….

کی بخواب رفتم را یادم نیست اما صبح وقتی پزشک داشت دستورات تازه را توی پرونده می نوشت می دانستم تیام امروز دیگر تشنه نیست و از دست دل عمو عباس هر کاری برمی آید.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید