| سمیه مصدقیان |
زنگ آخر هدیه های آسمانی داشتیم. عنوان درس بود: غروب یک روز بهاری. درس درباره دعا بود. خواستم بگویم مریم! از روی درس با صدای بلند بخوان و بقیه گوش کنید تا دعا کردن را یاد بگیرید. اما با دلم کنار نیامدم. دعا شاهراهی بود به سمت ارتباط با خالق. برای همین باید حق مطلب ادا می شد.

گفتم کتاب ها را ببندید. بچه ها گفتند: درس نمی دهید؟ گفتم درس می گیریم!

گفتم کتاب ها را ببندید. بچه ها گفتند: درس نمی دهید؟ گفتم درس می گیریم! از بچه ها خواستم سکوت کنند و چند دقیقه ای با خدا حرف بزنند. هرچه خواستند بگویند. در عرض چند ثانیه، کلاس سی و‌ چهار نفره ای که با هر زحمت آرام می شدند غرق در سکوت شدند. هر کودکی در حال و هوای خود با خالق گم شده بود. یکی شان زیر لب چیزی می گفت. یکی دیگر انگشت اشاره اش را مدام پایین و بالا می برد و گویی داشت خدایش را تهدید می کرد. آن یکی دستهایش را پر هم قفل کرده بود و با چشمان بسته با خدا حرف می زد. همه مشغول بودند. چه قدر کار داشتند با خدا!
زمان را متوقف کردم و گفتم: حالا هرکسی مایل است بگوید به خدا چه گفت: چندنفری گفتند که می توانند حرف هایشان را بگویند. یک نفر پا شد و خنده زنان گفت؛ سبک شدم. به خدا گفتم خواهرم را … و بغضش ترکید و اشک پهنای صورتش را گرفت. دختری که محبوب همکلاسی هایش نبود و مدام سربه سر همکلاسی هایش می گذاشت گریه می کرد، اکنون در حلقه توجه دوستانش قرار گرفته بود و‌ بقیه برای همدردی با او تلاش می کردند.
یکی دیگر گفت به خدا گفتم مواظب خاله ام که او را برده پیش خودش باشد‌ آخر دلتنگش هستم. صدای هق هقی از گوشه کلاس را شنیدم. دخترک چشمانش قرمز شده بود. گفتم: دخترم چه به خدا گفتی؟ بغضش ترکید و‌ گفت مادرم را خوب کند… یک تازه یتیم گفت خدا کند مثل من بی کس نشوی! یکی دیگر گفت دعا کردم پدرم دیگر دنبال راه خلاف نرود تا ما غصه نخوریم. آنقدر از غم هایشان گفتند که بغض داشت مرا خفه می کرد.
اکنون زمان یاد گرفتن بود! بچه ها درس امروز دعاست!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید