| راضیه ابراهیمی |

تمام ناراحتی و دلخوری بابا جوادش، از رفتار نادرستی که آن روز مرتکب شده بود، جمع شده بود در یک نگاه سنگین و ممتد چند ثانیه ایِ بابا جوادش به او، نگاه نافذ و تاثیر گذاری که برای محمد طاهای پنج ساله هم تغییرش به خوبی ملموس بود، تغییر نگاه مهربانانه و دوست داشتنیِ پدرانه ی همیشگی، به نگاه لبریز از نارضایتی و عصبانیت لحظه ای.
مثل همیشه وقتی که دید، گارد «طلبکاری بعداز خرابکاری» برایش راهگشا نیست و هنوز هم نتوانسته بود بابا جواد را از خودش راضی کند آن طور که به قول خودش خوشحال نگاهش کند، دست به دامان عواطف مادرانه ام شد وادامه داد:
«مامان جون! اصلا خودت یه جوری بابا جواد را از من راضی کن، یه جوری که منو خیییلی خوشحال نگاه کنه و بخنده.
زودباش دیگه مامااان، خودت برام راضیش کن یه جوری، آخه من دیگه قول دادم که هیچ وقت این کار را نکنم، قول مطمئن دادم.»
داشتم جملاتی در ذهنم می چیدم که به پسرم بگو یم و متوجهش کنم که قبلا هم قول هایی داده ولی فراموش کرده، که یک دفعه چشم در چشمم دوخت و گفت: «مامان باور کن حرفامو. آفرین. پس زود برو راضیش کن.»
و من هم دلم نیامد بی بهره اش کنم از یک «وساطت مادرانه»

ایام فاطمیه است و دلهایمان بیش از پیش محتاج توجّه حضرت مادر سلام الله علیها.
یا صاحب الزمان حرفی نمی زنیم از قول های داده شده و شکسته شده …
فقط زمزمه می کنیم اشعار آن مداح خوش طبع را:
«تا نرفته فاطمیّه آبرویم را بخر
فرض کن که مادرت گفته وساطت می کنم»
یا بقیه الله، سخت محتاج نگاه مهربانانه ی پدرانه ات هستیم،
نگاهی لبریز از رضایت،
و نه هرگز به امید لیاقت خودمان،
نه،
فقط به امید یک «وساطتِ مادرانه»

 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید