| فاطمه ابوالحسنی رحمانی |
در سوگ دخترکان زاهدانی، که بازی ها و خنده های کودکانه شان در دبستان، در میان آتش بی مسئولیتی سوخت.

اگر مادر باشی، دختر داشته باشی، دختر دبستانی داشته باشی، یا نه، اصلا مادر باشی چه دختر داشته باشی چه پسر، می دانی تمنای چشمان کودک، مادر را می کشد.
می دانی که تاب سوختن کودکت در یک درجه تب را هم نداری، چه برسد، سوختن در شعله های بی انصاف آتش چراغ نفتی؛
آتشی که دختران کوچک دبستانی ام را سوخت، آتش زهرآگین تبعیض بود. آخر آتش هم بین روستایی و شهری، بین ژن خوب و ژن معمولی تبعیض می گذارد.

شعله ها در شهر و برای ژن های خوب، در شومینه ها و کنار فنجان های قهوه، می سوزند. زیبا و رقصان

شعله ها در شهر و برای ژن های خوب، در شومینه ها و کنار فنجان های قهوه، می سوزند. زیبا و رقصان.
کنار این شعله های آبی خاطره انگیز، فرشی نرم و روشن پهن است و اهل خانه حتی روی آن فرش نرم هم با دمپایی های نرم تر پا میگذارند.
اما، امان از شعله هایی ک برای ژن های معمولی بسوزند! حالا زبانه می کشند، قرمز و دردناک؛
اثری از فرش نرم و فنجان قهوه نیست. حالا شعله ها دلها را می سوزاند. کلاس درس و دختر زیبا و جگر مادر می سوزاند.
خوراک شعله های تبعیض فقط آرزوست. آرزوی مادری برای دیدن قد و بالای دختر کوچکش، حالا روی دلش تلنبار شده یک عالم آرزوی سوخته؛
چه کسی باید درک کند قلب سوخته مادری کنج یک روستا را؟ چند بار مدرسه بسوزد؟ چند تا مدرسه؟ چه انتظار بی جایی است که بخواهیم مسئولی برای چهار دختر دبستانی خم به ابرویش بیاید.
ما توهم زده ایم. وهم این که مسئولان مان، درد هایمان را از کنج خانه هایمان به پایتخت می برند و آنها را التیام می بخشند؛
کدام درد را می فهمد مسئولی که کنار شعله آبی پایش روی فرش نرم است. کاخ نشین چه می داند چراغ نفتی چیست؟
دخترکان دبستانی ام، اینجا کسی انشای آرزوهایتان را نمی شنید. حالا، با تن های سوخته اما آرام بخوابید و در بهشت، انشای آرزوهایتان را بلند بلند برای فرشته ها بخوانید و بی دغدغه آینده، بیست بهشتی بگیرید.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید