| مرجان مهران |

فصل هایش را یک به یک و با دقت مرور کردم. هر کدام را فراتر از اسم، به رسومی مزین دیدم. با کمک وجدان، کتاب کودکی، جوانی و حتی پیری را از کتابخانه ی وجود و لابلای روزمرگی ها بیرون کشیدم و قسمت هایی را که یکبار خوانده بودم، دوباره مرور کردم.
مثل این بود که در دل هر فصل از این فصول سه گانه، قصه های هزار و یک شبی، با عناوین مختلف، منتظر باشند تا نوبت به نوبت روایت شوند.
فصل کودکی، با چهره ی پاک و نگاه معصوم، جلو آمد و عاجزانه به من زل زد و خواست که به او برگردم و از نو شروع کنم.
درس جوانی، نمایشی به راه انداخت که از اکران دهها فیلم جذاب و امروزی برایم دیدنی تر بود، مرا غرق در زیبایی هایش کرد،
ولی خیلی زود تازگی هایی را که به رخ می کشید، به کام اندوه ریخت و بعد از آن به حسرتی وصف ناپذیر دعوتم کرد. اما وقتی نا امیدی ام را دید طاقت نیاورد. از تازگی و زندگی دلهایی گفت که همچنان با جوانی رفیقند و همراه!
و سر انجام دوره ی پایانی زندگی، از راه نرسیده، جلوه گری هایش را با مهارت خاصی آغاز کرد. کار همیشگی اش همین است. او معمولا سعی دارد خودش را به زیباترین شکل ممکن، تحمیل کند، شاید کسی تحویلش بگیرد و برایش جایی باز کند!
این جا؛ بهترین و بالاترین نقطه ای بود که ایستاده بودم. موقعیتی که می توانستم از آن به قسمتی از حقیقت زندگی، مشرف باشم.
اما احتمال این که از بلندای کوهی از توهم و خیال، مشغول دید زدن دنیایم باشم هم، ضعیف و دور از ذهن نبود.
به هر روی، مرور بخش هایی از زندگی با سرفصلهای قدیم و عناوین جدیدش و رنگ و لعابهایی که عوض کرده و باید بکند، خود، بخشی از زندگی ام بود که باید جدی تر به آن می پرداختم.
داستان زندگی من، قبل از آن که برای دیگران خوانده شود برای خودم نوشته شده و من هنوز فرصت نکرده ام برگی از آن هزاران صفحه را ورق بزنم.
قصه ی من، به سر نخواهد رسید اگر؛
لا اقل یک بار خواندنی هایش را با صدایی بلندتر از خودش نخوانم و در جستجو و اصلاح غلط های ریز و درشت، متفکرانه درونش قدم نزنم.
کتاب زندگی با آن همه روایت بالا و پایین، به راحتی می تواند موجبات شیرین کامی خودم و آیندگان را فراهم آورد.
دیر بجنبم،
قصه را طوری خواهند خواند که یا به «سر، نرسد» یا به «سر رسیدها»!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید