| راضیه ابراهیمی |

صحبتمان با پسر پنج ساله ام از یک بیت شعری شروع شد که شب قبل مداح هیئت خوانده بود.
«چادرت را بِتِکان، روزیِ مارا برسان
ای که روزیِ دو عالم همه از چادر توست …
ای مادر، ای مادر…»
محمد طاها پرسید «مامان جون مادر کی را می گه؟»
گفتم مادر همه مون را میگه، یعنی حضرت زهرا…
وقتی سوال هایش در مورد اینکه چرا حضرت زهرا مادر همه هست تمام شد قرار شد قصه ی شهادت حضرت زهرا را هم برایش بگویم.
هر چند که می دانستم تا همین جایش هم «این شرح بی نهایت کز حُسن یار گفتم
شرحی ست کز هزاران اندر عبارت آمد».
قصه ام رسید به حمله ی چهل مرد نامرد به خانه ی حضرت زهرا و…
چهره در هم کشید و با لحنی مدافعانه گفت:
ولی کاش من اونجا بودم چنان «غُرّشی» می کردم که هممممممه ی اون آدم بدا داغون و فراری بشند…
واین را با لحنی گفت لبریز از باور و اطمینان.
«غرّش» تنها ابزار تهاجمی مورد استفاده و البته تاثیر گذار شیری بود اغلب مهربان و وزین در کارتن مورد علاقه اش،که نهاااایت عصبانیتش می شد غرّشی بلند.
و من هم چیزی نگفتم از اینکه آن روز شیر مدینه در بند بود…

قصّه مان که تمام شد گفت مامان من مطمئن مطمئنم که حضرت زهرا الان تو بهشته.
نتیجه گیری خوبی کرده بود…
حالا بهتر می گفتیم
«چادرت را بتکان، روزیِ مارا برسان،
ای که روزیِ دوعالم همه از چادر توست…
ای مادر، ای مادر…»

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید