| سمیه مصدقیان |
«خوشا به حال بچه ها! نمی دانند غم چیست. بزرگترین غمشان شکستن نوک مدادشان است». این جمله را بارها شنیده اید و حتی خودتان هم ممکن است استفاده کرده باشید. اما بر این عبارت، خط بطلان بکشید.

کودکان به ویژه بچه هایی که به سن دبستان رسیده اند و توانایی های ذهنی شان روبه رشد و ظهور می باشد غم ها و غصه ها را درک می کنند. اغلب بچه ها در سن مدرسه، به مرحله ای از رشد می رسند که هم غصه های خانوادگی،اقتصادی و عاطفی را درک می کنند، و هم غم های ناشی از این دردها را، در سینه کوچک‌خود محبوس می کنند و نمی گذارند هرکسی از درونیاتشان خبردار شود.

بچه ها گاهی بهتر و صبورانه تر از آدم‌بزرگ ها، غصه می خورند و‌ دم بر نمی آورند. دردها را پشت خنده های کودکانه شان، پشت بازی کردن ها و شیطنت هایشان پنهان می کنند و فقط صبوری می کنند.

بچه ها گاهی بهتر و صبورانه تر از آدم‌بزرگ ها، غصه می خورند و‌ دم بر نمی آورند

دو‌ روزی بود که سرکلاس نمی آمد. پیش خود گفتم شاید رفته اند روستای پدری شان پیش پدربزرگش. امروز که دیدم حاضر است خوشحال شدم. خواستم بگویم علت غیبتت چه بود اما نمیدانم چرا ناخودآگاه از گفتن این جمله منصرف شدم. مثل همیشه بود. مساله های ریاضی را اولین نفر حل می کرد. آزمایش علوم را فعالانه انجام می داد. زنگ تفریح که خورد خود را به کنار میزم رساند. گفت: خانم اجازه! علت غیبت دو‌ روزه ام این بود که پدرم فوت کرده بود. یکه خوردم. کلمات در ذهنم می چرخیدند اما به زبانم نمی آمدند. آخر با حیرت پرسیدم: پدرت؟ مریض بود مگر؟ گفت نه و بغض به گلویش دوید و دیگر هیچ‌ نگفت. رفت سمت کیفش، خوراکی هایش را برداشت که برود بیرون. رفتم کنار نیمکتش و گفتم: عزیزم،آرام باش. دیگر نتوانست غمش را پنهان کند. دانه های اشک بر صورتش نشست و خود را در آغوشم انداخت. مشخص بود چند روزست با غصه عجین بوده است. اما چه شجاعانه زنگ های ریاضی و‌علوم تمرین حل می کرد و درس پاسخ می داد. به گمانم می خواست پشت غم را به خاک‌نشاند.

نگویید بچه ها غم ندارند. بچه ها غصه خورهای صبوری هستند. درد می کشند اما همه را پنهان می کنند

زنگ بعدی نوبت زهرا بود! توی سالن صدایم کرد و‌ گفت خانم اجازه پدر من هم پایش شکسته است. گفتم پس چطور دیروز که دندانت درد می کرد آمد دم در کلاس تا تو را به خانه ببرد؟ گفت عصایش را یک لحظه پشت در کلاس پنهان کرد که من خجالت نکشم! و بغض کرد و سکوت کرد. در آغوشش گرفتم و گفتم: از چه خجالت بکشی؟ مگر پای شکسته خجالت دارد؟ و برایش توضیح دادم که شکستن دست و پا،بیماری و… که خجالت ندارد. آرام شد و رفت. اما می دانستم دردش چیست! از اعتیاد پدرش خجالت می کشید. آن روز وقتی پدرش پشت در کلاس حاضر شد، چهره زهرا رنگ به رنگ شد و با سرعت تمام وسایلش را جمع کرد و‌ از کلاس خارج شد.
نگویید بچه ها غم ندارند. بچه ها غصه خورهای صبوری هستند. درد می کشند اما همه را پنهان می کنند.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید