| فاطمه فصاحت |

صندلی های انتهای اتوبوس، همیشه انتخاب اول من نیستند؛ خیلی کم پیش می آید که صندلی های دیگر خالی باشند و من سراغ آن صندلی های ردیف آخر، که کمی بالاتر از بقیه قرار دارند، بروم.
امروز، صندلی گوشه ی سمت چپ انتهای اتوبوس را برای نشستن انتخاب کردم.
لحظاتی بعد، یک خانم با دخترش، که به نظر می رسید حدوداً ۱۰ ساله باشد، آمدند و کنار من نشستند. خانم پرسید: «ترمینال جنوب میره؟»
به نشانه ی مثبت، پلک هایم را روی هم گذاشتم و گفتم: «بله!» و با خودم فکر کردم که چرا این سوال را وقتی می خواستند سوار شوند، از همان مسافرانی که روی صندلی های جلوی در اتوبوس نشسته اند، نپرسیده بود؟!
ذهنم را درگیر این سوال نکردم چون به نظرم فکر کردن به آن، نتیجه ای نداشت و فقط بیهوده، مغز خسته ی مرا خسته تر می کرد.
اتوبوس که به پایانه جنوب رسید، از شیشه نگاهی به بیرون انداختم. مسافرانی از شهرهای مختلف، تازه به تهران آمده اند و این طرف و آن طرف به دنبال راهی می گردند تا به مقصدشان برسند. عده ای دیگر هم یا اهل تهران اند و به هزار و یک دلیل، دارند به شهرهای مختلف سفر می کنند و یا دارند به شهرهای خود باز می گردند.
دیدن چراغ های پایانه، مرا به یاد همان خانم و دخترش انداخت. از سوالی که پرسیده بود، مشخص بود که باید این ایستگاه پیاده شوند.
ناخواسته نگاهم را از بیرون گرداندم و به آن ها که سمت راست من نشسته بودند، نگاه کردم؛ مادر خواب بود و دختر هم روی شانه ی مادر خوابش برده بود. آن خانم را صدا زدم. «خانم! خانم! خانم!…»
چه خواب عمیقی!
این بار با دست روی شانه اش زدم؛ بیدار شد. گفتم: «این جا می خواستید پیاده بشید؟ ترمینال جنوبه!» گفت: «آره…» و بعد با عجله دخترش را بیدار کرد و باهم از اتوبوس پیاده شدند.
با خودم می گویم: عجب! حالا جواب سوالی که فکر کردن به آن را بیهوده می دانستم، فهمیدم؛ این که چرا بین این همه آدم، آن سوال را از من پرسید؟ چون اگر از کس دیگری می پرسید ولی کنار من می نشستند، من هرگز نمی دانستم که مقصد آن ها کجاست و نمی توانستم به موقع از خواب بیدارشان کنم. شاید خواب می ماندند و اگر عجله داشتند، سفر مهمی را از دست می دادند.
به قول معروف، هیچ کار خدا بی حکمت نیست!!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید