| سمیه مصدقیان |

انگار صدای قدم های کسی می آید. گوش کن! بهار به پشت درهای خانه هایمان رسیده است. همیشه بهارهای باغچه ی همسایه مان در حالی که تازه چند برگ سبز درآورده اند شکفته شده اند. شکوفه های‌ بادام سر باز کرده اند و شاخه های زردآلو جوانه زده اند. کلاله های نرم و‌ پنبه ای بیدمشک ها خودنمایی می کنند و عطر شب بو ها گهگداری به مشام می رسد.

آسمان پر شده است از تکه های ابرهای پنبه ای که میان آبی آسمانی غوطه ور شده اند

دیگر شب ها سرد و سوزان نیست بلکه دل انگیز و سرمست است. هوا آن قدر مطبوع است که نفس کشیدن دلپذیرترین آهنگ زندگی می شود. نسیمی خنک اما روح بخش و حیات انگیز ساقه های درختان را تکان می دهد.
بوی بهار به گوش می رسد! گوشه ی حیاط، بوته ی علفی به زحمت خود را از لابلای تکه های سخت سنگ خود را به عرصه ی ظهور رسانده است. آسمان پر شده است از تکه های ابرهای پنبه ای که میان آبی آسمانی غوطه ور شده اند و‌نوید آسمانی آفتابی همراه با وزش ملایم باد می دهند.

خورشید نه نای آن دارد که همه جا را گرم و‌ سوزان کند و نه می تواند که نتابد. حضور دارد اما حضوری گرم و آرام بخش.
طبیعت با ریتم ملایمی در حال نو شدن است. طبیعت زندگی اش را از سر می گیرد. همه چیز آرام بخش است و آدمی را برای زندگی کردن وسوسه می کند. بهار همیشه کارش نوشاندن چند پیمانه ی حیات به گل سرسبد هستی بوده است. مستی بهاری گوارای همه وجود آن هایی که همراه با ریتم بهار، می نوازند و آهنگ زندگی شان را با طبیعت کوک می کنند.
بهار! هربار که میایی با تو آرام می شوم اما انتهای آرامشی که تو می آوری اندکی دلشوره و اضطراب به گل و لای می نشیند، چونان نوزادی که در بدو تولد می گرید و اندکی بعد با خنده، در آغوش مادر جای می گیرد.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید