| سید مهدی سیدی |

شما را نمی دانم؛ اما من گیرم؛ گیرِ دلبستگی های ریز و وابستگی های درشت؛ گیرِ هرآنچه که با ضمیر مالکیت تمام می شود: ماشینم، عینکم، موبایلم، لباسم، تیپ و هیکلم.

شاید شما هم اینجوری باشید که برای پارک ماشین در یک کوچه خلوت، صد بار عقب و جلو می کنید تا کسی به آن خش نیندازد؛ لپ تاپ تان را امن ترین جای خانه محفوظ می کنید تا کودکی، مانیتور آن را با مشت و چنگ، ننوازد؛ مدرک تان قاب می کنید و سینه دیوار می کوبید تا عمه و خاله مدام بدانند که دکترا دارید؛ بهترین شانه و مسواک و شامپو و کِرِم و عطر و ادکولون هم که در سبد خرید ماهانه جای خودش را دارد؛ به هرحال شوخی نیست، مو، زیبایی آدم است و دندانِ سفید باعث جذابیت؛ پوست هم که باید نرم و لطیف باشد و بازو و کمر هم که باید استاندارد و دلربا باشد.

گاهی فکر می کنم کدام یک از این ضمیرهای مالکیت را حاضرم ببخشم. سخت است. اما اگر مجبور شوم شاید از مسواک و شامپو شروع کنم. همین چند وقت پیش باید هتل را به مقصد فرودگاه ترک می کردم، ساکم پر از سوغاتی بود پس مسواک و شامپو را جا گذاشتم، خیلی هم غصه نخوردم. در مرحله بعد شاید با شارژر موبایلم این کار را بکنم. اما لپ تاپ و موبایل و مدرک را اصلا!

دست و پا را چه؟ این چه سؤالی است؟ مگر می شود کسی دست و پایش را هم جا بگذارد؟! چه حرف ها!

همین حوالی ما افرادی بودند که دست و پایشان را جا گذاشتند

اما خوب که فکر می کنم همین حوالی ما افرادی بودند که دست و پایشان را جا گذاشتند؛ درست وقتی که از خط برگشتند خانه؛ یا دست نداشتند یا پا؛ یا حنجره شان با شیمیایی صدام نابود شده بود یا مژه و ابرو و موهایشان سوخته بود؛ یا گوش هایشان نمی شنید یا فک هایشان با فشنگِ نامرد عراقی ها سوراخ شده بود. حتی بعضی هایشان را می شناسم که سی سال است مثل یک تکه گوشتِ بی حرکت، رو به سقف خاک گرفته اتاقشان، درازکش روی تخت جا خوش کرده اند.

وای خدای من! مگر می شود کسی خودش را جا بگذارد؟ دایی من همین کار را کرد و عمویم و پسرخاله ام. آن ها خودشان را جا گذاشتند و حالا در دارالسلام کاشان، سنگ قبری دارند که رویش نوشته شده است: «شهید»

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید