| سید مهدی سیدی |

دیدی وقتی که چشم به راهی، ثانیه هایت جان می گیرد، جانت می تپد و قلبت تندتر می نوازد. وقتی که چشم به راهی خون گرمت می خواهد رگهای سرخت را بارها و بارها سفر کند تا دروازه قلب را بگشاید.
چشم به راهان عالم، چیزهایی را تجربه می کنند که آسودگان از آن بی بهره اند.
پسرکی جوان که بعد از بارها خواستگاری دختر دلخواهش، چشم انتظار پیغامی از خانه محبوب، پیر می شود. چشم انتظاری که پشت درهای سرد اتاق عمل، منتظر صدای پرستار خسته ای نشسته که بگوید عزیزت زنده ماند، اخم هایت را باز کن.
مرد فقیری که سال هاست چشم انتظار پاسبان محل است که دزد ناجوانمردی را کت بسته بیاورد و پیدا شدن مال و سرمایه مسروقه را نوید بدهد.

چشم به راهان عالم، چیزهایی را تجربه می کنند که آسودگان از آن بی بهره اند

زندانی محکوم به اعدامی که یک سحر با چوبه دار فاصله دارد، چشم انتظار زندان بانی است که بساطت را جمع کن، حضرت سلطان تو را بخشیده، فرزندانت پشت دیوارهای زندان به انتظار سر سلامتی تو روی خاک های غمزده پاییز، زانو بغل گرفته اند.
و آیا من و آیا تو چشم انتظاریم برای آن آقایی که وقتی بیاید عقل مان کامل می شود، شهرمان آباد و سرزمین مان آسمانی می شود. همان آقایی که وقتی بیاید قلب مان از ویروس فتنه و روح مان از شیطان وسوسه گر نجات می یابد.
آیا چشم انتظاریم؟ آیا ثانیه هایمان جان گرفته است؟ آیا خون در رگ مان می دود؟ آیا پنجره را به سمت خیابان گشوده ایم که آن آقای مهربان کی از کوچه های یخ زده بی رهگذر خواهد گذشت؟
چشم به راهان عالم، چیزهایی را تجربه می کنند که آسودگان از آن بی بهره اند.

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید