| نفیسه یوسفی |

در سالهای اخیر شنیده بودم که بر اثر خشکسالی قنات روستا خشکیده است و دیگر کشاورزی امکان پذیر نیست. حتی در عکسی دیده بودم که استخر لبریز از آب و ماهی جلوی قنات کاملا خشک شده و تبدیل به زمین والیبال فرزندانی شده بود که گاهی آخر هفته ها برای سر زدن به پدر و مادر به روستا می آمدند! اما سالها بود که به آن روستا نرفته بودم و از نزدیک آنجا را ندیده بودم، نزدیک به ۱۰سال.

منظورم روستای کوچکی است با جمعیت کمتر از ۱۰خانوار (البته در زمان کودکی ما) که فرزندانشان به شهر رفته بودند و بزرگترهایشان را کشاورزی و دامداری در کنار قنات جوشان روستا پابند کرده بود؛ و رفت و آمد گردشگرانی چون ما که به واسطه درختان توت پرباری که در کنار نهرها سر بر آسمان داشتند و البته مختصر کشاورزی یکی از اقوام، مسیر گشت و گذارهای بهار و تابستان مان اغلب به آنجا ختم می شد، تصویری سر زنده و پویا از روستا ساخته بود!

جمعه های اردیبهشت بهترین ایام برای گشت و گذار در دامان طبیعت تازه جان گرفته است.
هفته پیش که به دعوت یکی از دوستان برای گردشی کوتاه به اطراف شهر رفته بودیم که در مسیر، سری هم به روستای خاطرات کودکی مان زدیم، و با شوق فراوان رفتیم تا تجدید خاطره ای با شادی ها و گشت و گذار های کودکی مان بکنیم، اما با صحنه ای مواجه شدم که اشک حسرت را به چشمانم و آه و افسوس را بر دلم نشاند.
از آن همه درخت تناور و سرسبز تنها چند تنه خشک باقیمانده بود. اثری از شاخه های گسترده ی درختان که سایه بان سفره های بزرگ دور همی های خانوادگی مان بود، نمانده بود. تنها نشانه بارندگی های امسال، رویش علف های بسیار در کوه و دشت بود که باعث خوشحالی تنها چوپان باقیمانده در روستا و گوسفندانش بود… همین.
از چند خانوار ساکن روستا نیز کسی نمانده بود. همه به خاطر خشکسالی به شهر یا روستاهای اطراف کوچ کرده بودند.
با دیدن باغ و دشتی که گویا لباس مجلل سابق خود را با تن پوش نازکی عوض کرده است، حالم دگرگون شد. لباس مجللی که در این فصل شکوفه های درختان انار و زردآلو و انجیر و توت و … مانند یاقوت و زمرد بر آن می درخشیدند جای خود را به تن پوش نازکی از علف های هرز داده بود که هر از گاه بقایای خشکیده درختان تنومند سابق مانند وصله پینه های ناجور از دل آن بیرون زده بود.
جست و خیزهای کودکی میان خاک و آب و طبیعت سرسبز روستاهمچون نسیمی به آرامی از ذهنم می گذشت، اما آنچه با چشم هایم می دیدم قابل مقایسه با آنچه از ذهنم می گذشت نبود.
با اندوه و حسرت بسیار، روستای خاطرات کودکی را ترک کردم و بارها آرزو کردم که ای کاش این بارندگی چند سالی زودتر به داد دل داغدار این زمین ها رسیده بود و درختان لب تشنه را از آستانه مرگ به زندگی دوباره فرا می خواند! اما دریغ و افسوس.
آری! دختر کوچکم راست می گفت درختان روستا به واقع سوخته بودند!

بیچاره کسی که سالها زحمت آبیاری و نگهداریِ این درختان را کشیده چه حسی دارد؟ آری حتما او بسیار غمگین تر از ماست

همان شب هنگامی که اوصاف روستا را برای خواهرم تعریف می کردم، با اندوه گفت: بیچاره کسی که سالها زحمت آبیاری و نگهداریِ این درختان را کشیده چه حسی دارد؟ آری حتما او بسیار غمگین تر از ماست. روز بعد اما خبر دیگری لرزه بر اندامم انداخت.
باز گشت پیکر… نه!بلکه بقایای پیکر شهیدی مدافع حرم به وطن و تشییع باشکوه او و سوگواری متفاوت مادرش!
نا خود آگاه لحظه ای مقایسه میان این دو احساس در ذهنم شکل گرفت، من برای خشکیدن درختانی که اندکی از کودکی ام را میان آن ها گذرانده بودم، سرشار از آه و افسوس شده بودم، پس چگونه است حال مادری که جوان برومند و رعنایش را که ذره ذره به مهر پرورده و سالها پا به پایش قدم برداشته و همراه لحظه به لحظه ی غم ها و شادی هایش بوده، به دفاع از حریم حرم فرستاده و اکنون بقایای پیکر سوخته اش را تحویلش می دهند! دیگر زبان و قلم قاصر از بیان است.

و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انا لله و انا الیه راجعون!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید