| هانیه انصاری نژاد |

از دور می شد تشخیص داد او کیست، لباس هایش رنگ مشخصی داشتند و وسیله ای که در دستانش بود، از شغلی شریف خبر می داد.
حالا دیگر به بلوار دومی رسیده بودم، مثل همیشه به دنبال میوه های کاج، به زمین خیره شده بودم و گه گداری به جنگ کلاغ های لا به لای شاخه های درختان سر به فلک کشیده کاج، گوش می دادم. تمام تلاشم را می کردم تا از قار قار کردن هایشان سر در بیاورم، اما چیزی عایدم نمی شد! نگاهم را که به سمت آسمان سر خورده بود دزدیدم و به زمین دوختم، آنچه که می دیدم، سرگیجه آور بود.
همه چیزی روی زمین یافت می شد، از میوه کاج گرفته تا در نوشابه. از پاکت پفک و بستنی گرفته تا نان باگت. ته سیگار و دستمال کاغذی و… خلاصه از شیر مرغ تا جان آدمی زاد! دلهره آور بود. آن هایی که قدری سبک تر بودند با کوچکترین وزش بادی مثل بچه های سر به هوا از این سو به آن سو پرسه می‌زدند و مثل قاصدک های رها شده، به گوشه ای می خزیدند.

از او گذشتم، اما فکرم از او نگذشت. سخت درگیر این سوال شدم، «چرا ما باید زباله بریزیم و او جمع کند؟»

لبخند تلخی زدم، ژکوند طور و معنا دار. حالا به او نزدیک و نزدیک تر میشدم. سلاح کارش را کنار گذاشته بود و دولا دولا زباله ها را جمع می‌کرد. سلام و خسته نباشید گفتم و از او گذشتم، اما فکرم از او نگذشت. سخت درگیر این سوال شدم، «چرا ما باید زباله بریزیم و او جمع کند؟» خب شاید چون برای این کارش پول می‌گیرد و ما نباید بگذاریم کم کاری کند! شاید اگر زباله ای نباشد حوصله اش سر برود و با دوستانش یک قل دو قل بازی کند و پولی که سر سفره خانواده اش ببرد حلال نباشد! هزار تا جواب به وجدان بیدارم دادم که به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد، از چراییت کار هوشیارانه مان آگاه نشدم و نتوانستم خودم را بابت این بی تفاوتی قانع کنم.
حالا شما بگویید که واقعا چرا باید آشغال بریزیم و از کنار سطل های زباله بی تفاوت عبور کنیم و همه سختی ها را روی دوش پارکبان های فسفری بیندازیم؟؟

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید