| سید مهدی سیدی |

عزیزم سلام!

کمی حوصله کن تا یک متن نسبتا قدیمی را باهم بخوانیم:

«حالا که اینجا نشسته ام، در انتظار تو، فکرم به خیلی چیزها مشغول است؛ به گذشته ها و به آینده پیش بینی ناپذیر. به اینکه صبح که آمدیم دو نفر بودیم، شب که می رویم سه نفریم، البته انشاءلله.

ساعت ۴:۵۷ دقیقه نماز صبح را خواندیم و مادرت را از زیر قرآن رد کردبم. حداقل یک ماهی می شود که ساکت آماده است. یک کیف بزرگ آبی رنگ پارچه ای و دسته دار که پر است از هرچیزی که برای یک نوزاد تازه به دنیا آمده لازم می شود. یکی از مشغله های این چهار پنج ماه آن بوده است که اتاقت را از تخت و کمد و لباس و اسباب بازی پر کنیم. البته اتاقت که چه عرض کنم، اتاق مطالعه بنده که به فرموده حضرت مادر، نیامده سهم حضرتعالی شده است. فعلا همه چیز و همه کس برای رفاه و خوشبختی تو بسیج شده است. این روزها زندگی مان لبریز شده از تماس تلفنی و دعا و پیگیری و احوال پرسی های گاه و بیگاه فامیل و آشنا؛ و البته دقیقا نمی دانم که چرا حتی خیلی از آدم های ناشناس هم برای امروز منتظر و پیگیرند؛ امروز یعنی ۳۰  مرداد ۹۷٫

و حالا من و مادربزرگ پشت در اتاق زایمان بیمارستان لاله به انتظار نشسته ایم که دکتر یوسف نژاد بیاید و جنابعالی را به صحن دنیا وارد کند تا نقش آفرینی ات آغاز شود. آن یکی پدربزرگ و مادربزرگ هم پایین توی لابی بیمارستان نشسته اند چون هر کاری کرده اند بالا راهشان نداده اند.

پدرهای منتظر در اسارت هزار فکر ترسناک و جذاب گرفتارند؛ و اما سخت ترین فکر من این است که آیا قرار است تو امتداد من باشی یا چیزی شوی مثل قهرمان داستان های آخرالزمانی؟ بگذریم؛ نیازی نیست فضای گفتگو را به این زودی فلسفی کنیم. فقط یادت باشد هر وقت رسیدی کتاب «دنیای سوفی» را بخوانی!

عجیب است که این پدر شدن تجربه ای است که با هیچ چیز دیگر شبیه نیست. چند روز قبل که از میدان سپاه تهران رد می شدم، اجتماع مشمولان سربازی را پشت در نظام وظیفه دیدم؛ ناخودآگاه یاد سربازی تو افتادم و سریع سنم را حساب کردم که تا بیست و اندی سال دیگر تو از سربازی معاف خواهی شد یا نه؟! وای خدای من چقدر فکرهای در هم و برهم بر من هجوم آورده است! چرا این پرستار محترم از در بیرون نمی آید تا تکلیف ما را روشن کند.

دقیقا ساعت ۷:۴۹ دقیقه صبح مامان را برده اند داخل اتاق عمل. توی مسیر انتقال به محوطه اتاق عمل، بالاسرش رسیدیم و وداع حزن آلودی کردیم. گفت می ترسم. پیشانی اش رو بوسیدم و فقط گفتم برو خدا به همراهت! و حالا مدام این جمله در ذهنم تکرار می شود: برو خدا به همراهت!

ساعت دقیقا ۸:۲۸ دقیقه صبح است که عکاس باشی بیمارستان که دخترخانمی بزک کرده و با نشاط است از اتاق عمل بیرون می آید و با تبریکش آن لحظه رؤیایی رقم می خورد. دوربینش را می آورد جلو و عکس لحظه زایمان تو را نشانم می دهد. گفتنش خوب نیست اما می گویم تا در تاریخ ثبت شود: تنها کاری که توانستم بکنم این بود که اشک در چشمانم حلقه بزند. چیزی نگفتم و فقط با موبایل از عکست عکس گرفتم و تا شب همین عکس توی همه گروه های مجازی و بین فامیل و خویشان پخش شد. تصمیم گرفتم تا مدت ها همین عکس پشت زمینه صفحه موبایلم باشد.

درگیر حس عجیبی هستم؛ منتظرم لباس هایت را بپوشانند، قد و وزنت را بگیرند و در اتاق نوزادان به بالینت بشتابم.»

 سید علی جان بابا!

این متن را یکسال پیش، پشت در اتاق زایمان روی گوشی موبایل نوشته بودم؛ ایده نی نی نامه با همین متن تولید شد و حالا در ایام تولد یکسالگی ات اصل متن را منتشر می کنم. تا حالا ۵ هزار و پانصد کلمه برایت نامه نوشته ام و این متن ها تعقیب کنندگان زیادی پیدا کرده است. توی کارگاه های نویسندگی خیلی ها بیشتر از این که من را بشناسند نی نی نامه و تو را می شناسند.

همین الان موقع تایپ همین مقدار نامه، حداقل ده بار از پشت لپ تاپ بلند شده ام تا تو را از خطر نجات دهم. یکبار پشت مبل گیر کرده ای؛ یک بار کله ات را تا سینه توی ماشین لباس شویی فرو کرده ای؛ یکبار کف آشپزخانه لیز خورده ای و یکبار هم به سمت مانیتور لپ تاپ هجوم آورده ای.  

سید علی جان! تولدت مبارک!

در این ایام داغدار رفتن مادربزرگ من هستیم پس برایت تولد آنچنانی نگرفتیم اما خیلی ها با ابتکاراتی جالب جبران کردند.

ع. ا. زنگ زد کجایی کار واجب داریم. ساعت یازده و نیم شب بود. رفتم دم در که ناگهان دیدم یک ماشین پر از دوستان سر رسیدند، با کیک تولد و تبریک و ماچ و بوسه؛ توی کوچه برایت جشن تولد گرفتند و عکس یادگاری و شگفتی و محبت.

سید علی جان بابا! امروز دوستداران تو زیادند؛ خداوند به تو آبروی بیشتر از این بدهد.

باباجان! فقط جان هرکسی که دوست داری دیگر فرمان ماشین را گاز نزن و کاغذ دیواری های خانه را نکن؛ ممنونم از شعور تو!

دوستدار تو بابا سید مهدی

ششم شهریور ۱۳۹۸

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید