| سید مهدی سیدی |

سلام عزیزم!

سید علی جانِ بابا! خوبی؟ اوضاع روبراه است؟

حالا که سن تو به یک سال و چهارماهگی رسیده است، می شود زندگی‌ات را وقایع نگاری کرد؛ نه من، که حتی اگر «ویل دورانت» هم تاریخ‌نگار زندگی‌ات بود از سرعت آموخته‌هایت جا می‌ماند! اما فعلا – دست به نقد – این حوادث را محض اطلاع خودت، خوانندگان و آیندگان، وقایع نویسی می‌کنم:

– «آقا عالیس دارین؟… دوغش رو بدم؟ ماءالشعیرش رو بدم؟ کدومش رو بدم؟… همه‌اش رو بدین!» این تبلیغ تکراری، لوس و بیمزه به قدر کافی اعصاب ما را خرد کرده است، اما برای تو به شدت جذاب و مسحور کننده است. وسط هر کاری که باشی فوری خودت را به تلویزیون می‌رسانی و میخکوب عالیس می‌شوی! و این است اثر نامحسوس رسانه مصرفی و تجمل‌گرا بر سبک زندگی کودک ما!

– یک ماهی می شود که به کاغذ دیواری‌های خانه حساس شده‌ای و هرجا را که دستت برسد، می‌کِشی و می‌کَنی؟ و ما چسب به دست دنبالت راه می‌افتیم و با خنده‌ای ملیح، مثلاً خشم‌مان را فرو می‌خوریم که «کودک است دیگر؛ دارد تجربه می کند!» با این دست فرمان، یکی دو ماه دیگر، دیوار هال و پذیرایی، لخت و عور خواهد شد!

– عاشق سیب و موز هستی، به میوه ها رحم نمی کنی؛ حتی توی مهمانی‌ها. انگار سال‌هاست خانه خودمان میوه نخورده‌ای؛ مادرت می‌گوید آخر سر از این بچه یک «حشمت فردوس» در خواهد آمد! شگفت آنکه مثل پدرت به چایی داغ علاقه‌مندی؛ می‌خوری و می‌سوزی و جیغ می‌زنی و می‌ریزی!

– با دایی‌ات حال می‌کنی؛ کُشتی می‌گیری و دلتنگش می‌شوی. یکبار عینکش را مورد هجوم قرار داده‌ای و دو بار هم با کله توی دماغش کوبیده‌ای! بعد هم خودت را لوس کرده‌ای و با غمزه گفته‌ای «بازی اشکنک داره، سرشکستنک داره!»

– عاشق نمازخواندن هستی؛ همین که من یا مامانت مشغول نماز می‌شویم سراغ مهرهایمان می‌آیی، می ربایی و یا اگر فرصت کنی لای دست و پایمان قل می‌خوری و سینه‌خیز می‌روی؛ باشد که سجده‌هایمان با حضور تو محتاطانه و طولانی‌تر شود! شاید روزی ما هم پینه‌دوز عارفی شدیم!

– گاه و بیگاه صلوات می‌فرستی، آن هم فقط کلمه اولش: «اللهم»؛ باقی‌اش را هم ما باید تکرار کنیم. ممکن است این کار را ده‌ها بار پشت سرهم تکرار کنی؛ آن وقت است که ما ناچار به ختم صلواتیم: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

– در روزهای اخیر، برای بلند شدن، «یاعلی» خفیفی می‌گویی؛ و گاهی هم اسم کوچک مامانت را درهم و مبهم صدا می‌زنی! عاشق بالارفتن از پله‌ای گرچه برای پایین آمدن، یک شهر را نصفه عمر می‌کنی!

– از بیرون رفتن من به شدت نگران می‌شوی؛ فقط کافی است کت به تن کنم، زودتر از من جلو در اتراق می‌کنی، آنقدر ناله می‌کنی تا تو را هم بغل کنم. اما اگر تو را نبرم واویلا؛ صحرای محشر به پا می‌کنی!

– چسبیدن به فرمان ماشین؛ بازی کردن با دکمه بالابر شیشه؛ فرو کردن دوشاخه در پریز برق؛ مابین دیوار و مبل، گیر کردن؛ سر فرو کردن توی ماشین لباسشویی؛ گیر دادن به هرزآب چاه آشپزخانه؛ بازیگوشی، درست ساعت دو نصفه شب؛ جویدن کتاب؛ سه قاشق ماست و یک قاشق غذا؛ جنگ جهانی برای گرفتن ناخن؛ گم کردن کلید کمدها؛ باز کردن کشوها؛ بیرون ریختن لباس‌ها؛ … همه و همه در زمره کارهای نوآموخته توست؛ احتمالا در همین یکی دو روزی که این نامه را می‌نویسم؛ این فهرست طولانی‌تر شده باشد!

– راستی چیزی یادم آمد: دیشب شب یلدا بود؛ اما تو پیشم نبودی!

دوستت دارم! بوس!

از طرف بابا سیدمهدی

اول دی ماه ۱۳۹۸ 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید