| سید مهدی سیدی |

 پیامبری از روستایی رد می‌شد. پیرمردی سالخورده باغچه‌ای را بیل می‌زد. پیغمبر از خدا پرسید اگر این پیرمرد امید نمی‌داشت چه می شد؟ ناگهان پیر، بیل و کلنگ را گوشه‌ای انداخت و دراز به دراز رو به قبله خوابید. اما بعد از مدتی دوباره برخاست و با حرارت قبلی کارش را ادامه داد. پیغمبر پرسید تو را چه شد؟ گفت برای لحظه‌ای اندیشیدم من آفتاب لب بامم؛ چرا باید خودم را به رنج بیندازم! پس به انتظار مرگ روی زمین خوابیدم. بعد به خودم گفتم شاید هم سال‌ها زنده ماندم! آنوقت باید کاسه گدایی پیش این و آن دست بگیرم؛ پس برخاستم و تلاش را از سر گرفتم.

«امید» معجزه می‌کند. جوان ایرانی به امید محتاج است؛ پس هرکس که مردم را ناامید می‌کند از این کار شوم توبه کند؛ از بی‌عملان و حرافان و مفسدان گرفته تا واداده‌ها و نفوذی‌ها!

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید