برگ‌ریزان پاییز و خیابان‌های بی‌احساس تهران!

و هنوز چراغ عابر میلی به سبز شدن ندارد که در قاب چشمانم قرار می‌گیرند. فقر و طعم دوره‌گردی در پوششی از آبرومندی، حضورشان را جار می‌زند؛ فرزندی دست‌به‌دستان مادری خسته!

می‌گفت تا دیدمشان، از کنار جدول‌های بی‌تفاوت خیابان پُر عابر، سوارشان کردم. کنار فروشگاهی نگه داشتم، یک کیسه برنج و چند کیلو مرغ و مقداری حبوبات برایشان خریدم. اما کمی آن‌طرف‌تر در آستانه مغازه میوه‌فروشی، چشمان فرزند باحسرت به رد موزها قفل شد؛ کیسه‌ای دادم هرمقدار که خواست و طلبید، از میوه‌های مغازه پر کرد.

خیلی طول نکشید همان‌جایی رساندمشان که می‌خواستند!

 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید